برق که رفت نقاط زندگیش تاریک شد. وافور یک چرت زد تا روشن شود. برق آمد و دستش را گرفت تا از بقیة عمر صرفنظر کند.
اجل مجال نداد تا بگوید مرگ محال است.
شیخ اجل همکاری با اجل را تکذیب کرد.
اجل با دست پر از زندگیم خارج شد.
اسم و فامیلش را عوض کرده بود، اجل دربدر به دنبالش می گشت.
لحظه ها را هل می دهم تا از اجل جلو بیفتم.
زندگی در هیاهوی ناودان به باغچه برمی گردد.
باغچه تب دارد گل عرق می ریزد.
جیرجیرک شبها باغچه را از تنهایی درمی آورد.
باغچه از بهار امضا گرفت.
ترانه سرایی ناودان، امید زندگی را به باغچه برمی گرداند.
گربه پر توقع انتظار دارد موشها برایش صف بکشند.
آدم پر توقع از مرگ هم طلبکار است.
قفس پر توقع انتظار دارد پرنده ها برایش هورا بکشند.
آدم پر توقع از عزرائیل هم طلب دارد.
موش پرتوقع انتظار دارد گربه برایش لالایی هم بگوید.
پرنده ای که از سقوط می ترسید هیچوقت پرواز را یاد نگرفت. قفس، پرنده را اسیر کرد ولی پرواز در رفت.
پرواز، هفت شهر عشق را سیر کرد. پرنده هنوز اندر خم همان یک وجب قفس است.
غم دست به دعا شد تا زندگی از من فاصله بگیرد.
دعا آنقدر دستهایش را بالا برد که شورش درآمد.
قلق دعا دستش نیامده بود.
دعا به من صبر را توصیه کرد.
گل دعا می کند ناودان بخواند.
درخواستهایش را از سوراخ دعا رد کرد.
سوراخ لایه اوزون را رفو کردند.
سوزن شکاک اجازه نمی دهد هر نخی از سوراخش بگذرد.
سوراخ جیبش به سوراخ لایه اوزون گفته بود زکی.
سوراخ دعا را گم کرده بود شیطان بشکن می زد.
بوی خوبی از انسانیت به مشام می رسد.
فکرش که فاسد شد بوی بدی راه افتاد.
دلش کباب شد بویش همه جا پیچید.
سیر شده بود همه از بوی بدش فرار می کردند.
پاشنه کش از بوی عرق پا خفه شد.


نظرات () لینک مطلب