کاریکلماتور ناب

جملات طنز و نطنز- نقل مطالب این وبلاگ فقط از طریق مجوز کتبی اینجانب و با ذکر نشانی وبلاگ امکانپذیر است. خواهشمندم رعایت فرمائید.

 
امان از سواد
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢
 

 

خدا پدر شماها را بیامرزد. انشاالله که نور به قبرشان ببارد. اولین مشکل من، علاقه زیاد پدر خدا بیامرزم بود به تحصیلات و باسواد شدن بچه هایش علی الخصوص من. هر چه باشد من پسر (؟!!!) بودم و بچه اول. این علاقه به حدی بود که با توجه به تولد من در نیمسال دوم و عدم ثبت نام مدارس دولتی در دوره پهلوی دوم، حتی حاضر شد مرا در یک دبستان ملی (غیر انتفاعی به زبان امروزی) ثبت نام کند و مبلغی بسلفد تا کار، زودتر پیش رود. البته دستخطی از یکی از مشتریانش که کارمند عالیرتبه یکی از نواحی آموزش و پرورش بود گرفته بود تا با تخفیف حاصله، مرهمی بر بی پولیهایمان بگذارد. این را بگویم که پدرم خیاط بود و دسترنجش از سوزن زدن به پارچه ها و لباسهای مردم و تخم چشمهای خودش بدست می آمد. کوره سوادی داشت که در شغل خیاطی، کافی بود برای نوشتن اندازه لباسها و احیانا چند کلمه درباره مدل و سفارش قسمتهای مختلف. دیگر سواد به درد هیچ جای دیگر زندگی یک خیاط نمی خورد ولی پدر خدا بیامرز بنده، سرتق تر از این حرفها بود. هر جا که دستش به روزنامه یا مجله ای می افتاد ول کن نمی شد. علاقه عجیبی هم به مطالب سیاسی بخصوص حرفهای بودار داشت طوری که کله اش بیشتر وقتها بوی قرمه سبزی می داد. خدا بخیر بگذراند. اولین مشکلم که اینقدر توضیح داشت وای به حال مشکل دوم.

مشکل دوم باز هم ربط به پدرم داشت، این بار بخاطر مریض احوال بودنش. از همان بچگی به من می گفت تو باید دکتر شوی. و این ذوق و شوق باسواد شدن و دکتر شدن با من بزرگ شد و رشد کرد و پیش آمد و پیش آمد تا بالاخره دکتر شدم. سواد، تحصیلات، پزشکی، طبابت و . . . چنان در من ریشه دواند که گاهی از بدنم هم خارج شد و مرا زمینگیر کرد بحدی که خیلی وقتها نتوانستم از اینجا بکنم و بروم.

ولی چرا امان از سواد. امان از سواد بخاطر اینکه از روزی که سواددار شدم و توانستم چند کلمه ای بخوانم، چنان زیر زبانم مزه کرد که متاسفانه هیچ چیز دیگر نتوانست جایش را بگیرد، حتی چیزهایی مثل فوتبال، با تمام علاقه ای که به این ورزش دارم. چه قبلها که می توانستم بدوم و خودم را خسته کنم، چه الان که نه وقتی برای فوتبال بازی می ماند جز آخرهای شب که با فوتبالهای مهیج خارجی شبکه سه می دوم یا پای برنامه نود عادل خان فردوسی پور می نشینم و با کل کل هایش، نفس نفس می زنم.
سواد چنان زیر زبانم مزه کرد که به هیچ وجه نتوانستم از آن دل بکنم. خیلی وقتها و تقریبا بیشتر از نود درصد موارد زندگیم دستگیرم شد که پاپی سواد شدن نمی تواند امورات خودم و خانواده ام را جمع و جور کند ولی دیگر معتاد شده بودم و این اعتیاد به خواندن و مطالعه را هیچ وقت نتوانستم ترک کنم حتی بالاجبار.

اینطوری بود که دوازده سال تمام زور زدم تا بالاخره دیپلم گرفتم. حالا دیگر نوبت دانشگاه و رشته پزشکی بود. چنان رتبه ای آوردم که تمام فامیل، دوست و آشنا، غریبه و بیگانه، محله مان و حتی چند محل آنطرفتر دچار زمین لرزه شد. هفت سال تمام باید پزشکی می خواندم که خوشبختانه انقلاب فرهنگی هم خورد تنگ دلش و از بس دانشگاه رفتم دیگر دانشگاه از من خسته شد. ناچار کمی استراحت کردم تا بعد بتوانم چهار سال برای تخصص بخوانم و دو سال هم برای فوق تخصص. یعنی با یک حساب سر انگشتی حدود ربع قرن (بیست و پنج سال ناقابل بدون احتساب انقلاب فرهنگی) فقط درس خواندم. علاقه به درس خواندن کم بود که بتدریج علاقه به درس دادن هم در من پیدا شد. دیگر کافر نشنود مسلمان نبیند. چنان یقه دانشجوها را می چسبیدم و می چسبم که گاهی حاضر می شوند تعهد محضری بدهند تا از درس خواندن خلاص شوند.

این همه گفتم و نوشتم و سرتان را درد آوردم تا برسم به عادت قبیح و بسیار زشت بعدی من، یعنی ترجمه، ویرایش و تالیف کتاب. خیلی سال پیش با شوق و شور فراوان چند کتاب در زمینه پزشکی کار کردم. مدتها سرچشمه شور و شوقم کور شد و گرفتار روزمرگی و هزار بهانه دیگر تا دوباره هوس کتاب این بار در زمینه های دیگر به سرم زد. آنقدر زور زدم تا یک مجموعه شعر سر هم کردم!!! بعد هم زدم به قافله کاریکلماتور که چندین و چند سال قبل هم تلاشی کرده بودم و مدتها گذاشته بودم کنار تا خاک بخورد.

از آنجا که دوست دارم سرم را شبها درست و حسابی روی زمین نگذارم و هر شب، یک خواب تازه ببینم. این بار هم فیلم یاد هندوستان کرد و جفت پاهایم را توی یک کفش کردم که چرا به عقل هیچکدام از کاریکلماتورنویسها نرسیده تا حالا پشت سر هم و ردیف وار، کاریکلماتور ننویسند. بلکه دسته بندی یا چیزی شبیه آن درست کنند و به خورد خلق الله بدهند. این بود که تند و تند نشستم و نوشتم تا نکند کسی تقلب بکند و از من جلو بیفتد. سه جلد کاریکلماتور ناب به صورت نیم بند ردیف کردم. خدا خیرش بدهد جناب سهراب خان گل هاشم را که التماسم را شنید و مرا به یکی از انتشاراتیها معرفی کرد. ناشر محترم هم پس از بررسی چند جانبه، با ذکر این نکته که بسیار عالیست و انقلابی خواهد شد و . . . به شرط آنکه خودت سرمایه گذاری کنی، خامم کرد و مرا مثل شیر وارد گود کرد و برای یک جلد با من قرارداد بست. با این توضیح اضافه که اگر چنین و چنان شود برای مجلدهای بعدی، سرمایه گذاری خواهد کرد. غافل از اینکه چنین و چنان شد ولی ناشر محترم فقط حاضر به سرمایه گذاری برای دو جلد بعدی بصورت پنجاه درصدی شد. بناچار و برای آنکه آن انقلاب حتما بشود قراردادهای بعدی را بستم.
قرارداد برای چاپ مجموعه شعر را ناشر خدابیامرزی با هزینه خودش بست ولی اول از همه یک فاکتور نود هزار تومانی برای ویرایش شعر!!! به من داد. بیچاره شعرهایم چنان ویرایش شده بودند که خیلی هایشان را دیگر نمی شناختم. ویراستار محترم که بعدها در یک جلسه به افتخار آشنایی با ایشان نایل شدم چون سرش شلوغ بود و مرا قابل ندانسته بود دیگر به من خبری نداده بود و ریش و قیچی را دست خودش گرفته بود و . . ..

خیلی دلم می خواست در همان جلسه که به اتفاق یکی از دوستان برای گرفتن مجموعه ویرایش شده رفته بودم بنشینم و زار زار گریه کنم اما چون آدم خیلی تحصیلکرده ای بودم و کت و شلوار آنهم با جلیقه پوشیده بودم جلوی خودم را گرفتم. کمی لابلای متن ویرایش شده دنبال چهره های آشنا گشتم اما دریغ و درد. چند تا از شعرها را که کاملا و با احترام تمام، ضربدر بزرگی رویش کشیده بود.

هیچ یادم نمی رود شعر خاصی را که علاقه خاصی هم بهش داشتم و ناشر محترم خودش در جلسه قبلی بسیار تحویل گرفته بود جزو ضربدر خورده ها بود. جراتی به خودم دادم و آن را نشان ناشر محترم دادم. لبخند ملیحی فرمودند و: البته شما در پذیرش ویرایشها آزاد هستید. ایشان سلیقه شان اینطور است. و چند جمله دیگر که البته این چند جمله دیگر را نگفت ولی ظاهرا منظورش این بود که خوب، شما نود هزار تومان را که پرداخت کرده اید و پورسانت ما از ویراستار هم که به جای خود باقیست و . . ..

برای بستن قرارداد هم به زور قبول فرمودند که سرمایه گذاری از طرف آنها باشد. بابت حق الزحمه زور زدن و شعر گفتن هم که اظهار داشتند به هیچ وجه چیزی تعلق نخواهد گرفت و دور از شان شاعری است که دنبال این حرفها باشد ولی برای خالی نبودن عریضه، حداقل چند جلد از مجموعه چاپ شده در آینده به خود بنده مرحمت خواهند فرمود. البته برای آنکه کسی هستم و عضو هیات علمی دانشگاهی شده ام و (کت و شلوار و جلیقه را که یادتان هست) به همه چیزی حدود بیست و سی جلد می دهند ولی به من حدود چهل یا پنجاه جلد خواهند داد.

تجربه ها کافی نبود و سر و کله ام هنوز داغ بود. انتشاراتی اول تازه زحمت کشیده بود و قرارداد جلد اول کاریکلماتور ناب را بسته بود و برای قرارداد جلدهای دوم و سوم، پشت چشم نازک می کرد و هی امروز و فردا می گفت، که ترسیدم همین امروز و فردا باشد که سکته قلبی یا مغزی یا چیز دیگری بکنم و جماعت فرهنگ دوست و اهل ادب ایران چشمشان به جمال کاریکلماتورهای ناب نیفتد. پس با راهنمایی یکی از بیماران که چند جلد کتاب منتشر کرده بود موفق به آشنایی و دیدار ناشر دیگری گشتم. این یکی بسیار آدم جنتلمن و پسندیده خویی بود، مبادی آداب و نیکو گفتار و رفتار، بویژه آنکه نسبت نزدیکی با یکی از پزشکان بسیار خوش سابقه و مرحوم داشت (بگذارید اسم آن مرحوم را نبرم تا حداقل در قبر از دست من و فامیلش نلرزد!!). چنان قیمت مناسبی هم گفت که دیگر درنگ را جایز ندانستم و سه جلد دیگر کاریکلماتور ناب یعنی جلدهای 4، 5 و 6 را به ایشان سپردم. صحبتها را خیلی شفاف گفته بودم و شنیده بودم منتهی دو نکته پیش آمد: یکی آنکه اصرار بنده برای بستن قرارداد با توجه به تجارب قبلی، از طرف ایشان مورد قبول واقع نشد و موکول به بعد از مجوز وزارت ارشاد گشت. دوم آنکه بعد از کیفور بیرون آمدن از محضر ایشان هر چه خواستم به خودم اطمینان دهم که همه ناشران که از یک قماش نخواهند بود و این یکی، جور دیگری خواهد بود نتوانستم و مرتب پیش خودم می گفتم حتما یک جای کار ایرادی پیدا خواهد کرد که این قیمت نازل به بنده ارائه شده است. چشمتان روز بد نبیند. ارائه مدارک و گرفتن شابک حدود دو ماه وقت برد یعنی دیگر باید فاتحه کتابها را خواند ولی معرفی به وزارت ارشاد و دریافت مجوزها با چنان سرعتی نسبت به کتابهای دیگر انجام شد که با دمم گردو می شکستم. تماسهای بعدی من با ناشر محترم باعث شد تا ایشان بالاخره وسط کارهای غیر انتشاراتی و احتمالا پولسازشان، وقتی هم به بنده بدهند. در همین جلسه بود که شیر فهمم کردند مبلغ ذکر شده در جلسات قبلی بابت چاپ پانصد جلد کتاب و نه یکهزار جلد کتاب مانند ناشرین دیگر می باشد.

آه از نهادم برآمد. توضیحات من منجر به این نکته شد که جلسات قبل را خوب گوش نکرده ام و احتمالا من و همراه بنده، هر دو دچار ثقل سامعه و سنگینی گوش در عنفوان جوانی شده ایم. توضیحات مبسوطی از جانب ایشان در مورد مراحل چاپ و غیره داده شد. اصرار بنده بر بستن قرارداد علیرغم تمامی مسائل بوجود آمده باز هم موکول به جلسه ای دیگر با اطلاع رسانی از طرف ایشان شد. دو ماهی گذشت. ماهی یکبار با شرم و خجالت فراوان و پوزش از اینکه مزاحم وقت ناشر محترم شده ام با ایشان تماس گرفتم و هر بار شنیدم که کارها بخوبی پیش می رود و ایشان سر فرصت، جلسه مذکور را برگزار خواهند کرد.
با اینکه چندین بار تجربه کرده بودم ولی باز هم این بار خامی کردم و به پشتگرمی سه ناشر محترم، در دو سه محفل و حتی یکی دو کلاس دانشگاهی داد سخن برآوردم که به زودی آثاری از اینجانب به زیور طبع آراسته و روانه بازار خواهد شد که . . ..

نزدیک عید نوروز شد. با ناشرین محترم، یک به یک تماس گرفتم و با شرمساری جویای احوال کتابها شدم. یکی موکول به تغییر در تاریخ چاپ کرده و انتشار را به سال جدید حواله نمود با این توضیح که: اگر با تاریخ سال جدید چاپ کنیم دیگر تا آخر سال، کتاب نویی خواهد بود. یاد ماشینم افتادم که نزدیک یکی از اعیاد گذشته خریده بودم و تا آخر سال بعد، همه توی سرم می زدند که چند روزی صبر می کردی تا سال جدید. زبانم بند آمد و نتوانستم چیزی بگویم.

ناشر محترم بعدی گفت هنوز طراحی جلد کتاب انجام نشده و به این عید نخواهد رسید. انشاالله بعد از عید و به نمایشگاه کتاب در اردیبهشت ماه می رساند.

و بالاخره همین ناشر محترم سوم ادعا نمود که: کاش زودتر تماس گرفته بودید. تمام سه مجلد چاپ شده است ولی بعید است در این فرصت کوتاه باقی مانده تا عید، بتوان جلد کتابها را چاپ نمود.

پس از قطع تلفن بود که یادم آمد ایشان هنوز هیچ طرحی از روی جلدها به بنده ارائه نفرموده اند. بناچار دندان روی جگر گذاشتم و سوال سیل مشتاقان کتابها را که در ایام عید نوروز و پس از آن به سمت بنده روانه شده بود حواله نمایشگاه کتاب کردم.
تا چشم به هم گذاشتم عید و تعطیلات آمد و رفت و اردیبهشت رسید. یک روز در اخبار شنیدم که نمایشگاه بین المللی کتاب، دو سه روز دیگر افتتاح خواهد شد. باز هم با کمرویی به ناشرین محترم، یکی بعد از دیگری تلفن زدم.

ناشر مجموعه شعر از زمین و زمان و از بخت خودش بد گفت و دست آخر پرسید: پولی داری که کتاب را چاپ کنیم!! بناچار مهلت خواستم؟!!

ناشر محترم بعدی فورا گفت: پس چرا زودتر تماس نگرفتی؟ طرح جلدها را از طریق ایمیل بگیر و جواب را بفرست.
دو سه نکته کوچک را تذکر دادم و فرستادم. جوابی نیامد. در تماس تلفنی گفتند دیگر زمان برای ایراد گرفتن نمانده است پس در چاپهای بعدی در نظر خواهند گرفت.

شروع به شکستن گردو با دمم کردم. پیش خودم گفتم دیدی راست می گفت که انقلابی خواهد شد. هنوز چاپ نشده و به بازار نیامده است ناشر محترم صحبت از چاپ بعدی می کند.

هنوز تماس با ناشر سوم نگرفته بودم که زحمت کشیده و تماس حاصل فرمودند که به ایمیل سری بزنید و طرح جلدها را بررسی نمایید. طرحها را بررسی کرده و نکات لازم را یادآور شده ولی طبق تجربه قبلی، اظهار داشتم: اگر دیدید مشکل بوجود خواهد آورد، اصراری نیست. در چاپهای بعدی جبران خواهیم کرد.

روز سوم نمایشگاه به همراه پسر کوچکم که مشغول تحصیل در دوران ابتدایی است به آنجا رفتیم بدان امید که انشاالله کتابها یکی بعد از دیگری بر سینه غرفه ناشرین محترم (دیگر از بس گفته ام ناشرین محترم، یک جورهایی از خودم هم بدم می آید) مثل نگین می درخشند و می گذارم اول، پسرم خودش چشمش به اسم نویسنده بیفتد و مرا با خبر کند که: . . ..
از شانس بد بنده، غرفه ها در سمت دیگر نمایشگاه قرار داشت و بیچاره پسرک را کشان کشان تا آنجا بردم و وسط راه تا می شد از غرفه های مختلف، کتابها و سی دی های مختلف برایش خریدم و وعده های سر خرمن دادم. ناشر اول که در غرفه حضور نداشت و همسرشان لبخند پر معنایی تحویل بنده دادند و اظهار داشتند: برای آوردن کتابها رفته اند.
راستش را بخواهید جرات نکردم از مجموعه شعرم سوالی بپرسم. مبنا را گذاشتم که در میان کتابهایی که در راه است خواهد بود.
به غرفه بعدی رفتم. ناشر بنده خدا همراه با همسر و یک نفر دیگر در غرفه مشغول جوابگویی به خیل مشتاقان فرهنگ و ادب و انداختن چند کتاب بطور همزمان در ازای درخواست خریداران بود. هیچیک از سه نفر بنده را بجا نیاوردند. خوشبختانه پسرم هم متوجه نشد که چرا او را تا آنجا کشان کشان برده ام. غرفه بعدی که بطور اشتراکی با یک ناشر دیگر بود ولی خبری از ناشر بنده نبود و ناشر مشترک هم تا آنجا که می توانست برای یک بسته آموزشی زبان انگلیسی یقه می دراند.
خلاصه سرتان را درد نیاورم. دست از پا درازتر به خانه برگشتم ولی خوشحال از اینکه این بار حداقل چیزی به پسرم نگفته بودم.
ناشر سوم ایمیل زد که اگر این مبلغ (. . .) را به حساب واریز کنی ستاره اقبالت طلوع خواهد کرد. اصلا به قرارداد فکر نکن. مرد است و حرفش. درست است که من چند بار حرف زده ام و به نتیجه نرسیده است اما تو که حتما مرد هستی و حرفت ردخور نخواهد داشت. و . . ..

نشان به آن نشان که نمایشگاه بین المللی کتاب تمام شد و هنوز چشم من به در مانده است تا یکی از کتابهایم از در وارد شود و خودش را به من معرفی کند. فکر می کنم باید حتما خودش را معرفی کند وگر نه بعید است که بتوانم بشناسمش.

نگفتم امان از سواد.


 
 
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦
 

انا لله و انا الیه راجعون

به نام خدا

هیچگاه صحنه فیلم مادر زنده یاد علی حاتمی از خاطرم نمی رود که هنرمند گرانقدر سینمای ایران اکبر عبدی، با آن چهره معصوم و استثنایی بدین جمله رسید که: مادر، دیگر جان ندارد، از بس که مرد.

انشاالله این جمله هر چه دیرتر در زندگی تک تک انسانهای روی زمین بیان شود، ولی . . .

متاسفانه این جمله در زندگی بی ارزش من رخ داد. روز اربعین امسال که به پایان رسید غم جانگدازی بر زندگیم سایه فکند و توانستم مادر را به کمک همکاران، پس از سه هفته تلاش در بخش آی سی یو، به زور به خدا تحویل دهم.

حسرت دیدار مجدد روی پاکش بر دلم باقی ماند تا به قیامت. خداوند چگونه مرا خواهد بخشید؟

عزیزان،

اکنون سایه مادر دیگر بر سرم نیست و من دوباره یتیم شده ام.

اگر مادرتان زنده است قدرش را بیشتر بدانید.

خداوند انشاالله عمر با عزت و سربلندی به تمام مادرها عنایت بفرماید.

روح مادران درگذشته را نیز قرین شادی و رحمت نماید.              

صلوات و فاتحه شما از هر نقطه که باشید منتی بر بنده و آن مرحومه خواهد بود.                          دکتر خوش وقت (امیر تنها)


 
 
کاریکلماتور فراموشکار
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


 

فراموش کرد فراموشش می کنند.

 

خسته بود فراموش کرد زندگی را ادامه دهد.

 

ماهی هیچوقت آب را فراموش نمی کند.

 

فراموش کرد بگوید فراموشکار است.

 

وای به روزی که جدول ضرب، آهنگش را فراموش کند.


 
 
داستانک97
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 

 

زلزله، حکم تخلیه را به در خانه آورد. دل محکم و قرصمان هم لرزید. آرزوهای مشترکمان زیر آوار ماند. زلزله که آمد کفنها چیندار شد.


 
 
تشویق کاریکلماتور
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


 

تیک تاک ساعت تشویقم می کند باز هم نفس بکشم.

 

کتاب جانانه تشویقم کرد: فقط یک جا بین غولهای ادبیات باقی مانده است.

 

طواف تشویقم کرد: قصه عشق را باید هفت بار خواند.

 

سرود زندگی تا آخرین دم حیات، قلب را تشویق می کند.

 

تماشاگران، صحنه تئاتر را تشویق کردند.


 
 
پرنده کاریکلماتور
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


 

تیر عاشق چشم و ابروی پرنده نیست که به طرفش می رود.

 

پرواز، مشوق نامرئی پرنده است.

 

پرنده ای که از سقوط می ترسید هیچوقت پرواز را یاد نگرفت.

 

پرنده که به پرواز شک کند به دامن سقوط می افتد.

 

پرواز که با پرنده گپ می زند حرص قفس را درمی آورد.


 
 
سیل کاریکلماتور
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


 

خبر سیل دیرتر از خودش آمد.

 

باران هیچ دوست ندارد با سیل، فامیل شود.

 

سیل به خودش هم رحم نکرد.

 

سیل که می آید آب، خوابهای آشفته می بیند.

 

سیل در آغوش رودخانه جا نمی شود.


 
 
مغز کاریکلماتور
نویسنده : امیر تنها - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


 

کلمات که در مغزم رژه می روند چشم از آنها سان می بیند.

 

مغزش را که شست فکرش درخشان شد.

 

مغزم فکر کردن را از یاد برده  و به جاهای دیگر سپرده است.

 

خوشحال که می شوم مغزم بشکن می زند.

 

مغزش را شستشو داد تا روشنفکر شود.


 
 
← صفحه بعد